تبليغاتX
نخلهای ماندگار

 

 

او همیشه منتظر توست

 

 

شايد کسي را که با او خنديده ايد فراموش کنيد اما کسي را که با او
گريستيد هرگز فراموش نخواهيد کرد


سالها در کمال سادگی زندگی میکرد. با آنها زیر یک سقف نفس میکشید و همه برایش یکی بودند

 

 و.... هر چند خانه کوچکشان پرصفا و صمیمیت بود ، ولی تلاش برای ادامه زندگی و تکاپوی

 

 شبانه روز برای سرزندگی مزرعه و کسب نان و آبی تا محتاج این و آن نباشد همه چیز او بود.

 

او فکر میکرد همه را به یک اندازه دوست دارد و شاید اصلا به این فکرها نبود ، آخه زنذگی این چیزا نیست !!!

 

سالها گذشت و گذشت و او میدانست باید یکی از همین روزها مثل بقیه همسن وسالاش برای

 

مدتی از خونه بره برای خدمت سربازی ولی بازم  نمیخواست به این چیزا فکر کنه . خب یه مدت میره و آخرش برمیگرده.

 

اون شب وسایلشو جمع و جور کرد و آماده شد . صبح زود بیدار شد و بالاخره لحظه رفتنش بود

 

، با همه خداحافظی کرد و با مادرش هم  خداحافظی کرد. وقتی از خونه بیرون میومد یه چیزی دید .....

 

اون پیرزنی که سالها حتی نمیتونست از خونه بیرون بیاد خودشو رو عصای چوبیش انداخته و یه

 

کاسه آب تو دست گرفته داره از اتاقش بیرون میاد!!!! برگشت درست مقابلش ایستاد . چشماش

 

پر از اشک بود و گونه هاش خیس شده بود ، بغض عجیبی گلوشو گرفت . چند لحظه به هم زل

 

زدند و خیره خیره به هم نگاه میکردند و با چشماشون خیلی حرفا به هم میزدند، حرفایی که

 

نمیشد گفت!! خم شد دست مادرشو ببوسه قطره اشکی روی صورتش افتاد . آن قطره اشک را

 

بوسید و آروم آروم از خونه دور میشد. صدای ریختن آبی که پشت سرش میریخت هزار تا

 

حرف ناگفته داشت . تازه فهمیده بود همه را یک اندازه دوست ندارد. تازه می فهمید اگه تموم دنیا

 

رو بهش بدن قیمت یه قطره از اشکای مادرش نمیشه . یه لحظه برگشت دید مادرش تو کوچه

 

نشسته و داره پشت سرش نگاه میکنه، فریاد زد مادر دوستت دارم.

 

مادر دوستت دارم بیشتر از همه دنیا


+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 0:33 قبل از ظهر
توسط ظهیر محمودی موضوع: |

zahirma

ظهیر محمودی

zahirma

http://zahirma.blogfa.com

نخلهای ماندگار

نخلهای ماندگار

نخلهای ماندگار

فروردین سال 1359 وقتی عمو نوروز بساط خودشو تازه پهن کرده بود متولد شدم. وقتی همراه با هزاران شور وشوق وارد دبستان بلال بردخون شدم اواسط دهه 60 بود. مدیرمون سر صف صبحگاه از احتمال بمبارون شدن مدرسه میگفت! بالاخره گذشت تا راهنمایی و دبیرستان که با همون دوستای خوب تموم کردم و مهرماه 1378 با ابهاماتی صدچندان شده وارد شهری شدم که نام بزرگانش تا فلک میرفت. از کمال الملک و محتشم گرفته تا سهراب سپهری همین شاعر خوش ذوق که همه میشناسنش. هر وقت دلم میگرفت میرفتم سر قبر سهراب ،یادش بخیر.
چهار سال مثل برق گذشت روزهایی که از تک تکشون خاطره و حرف زیاده اما....!
الانم دانشجو هستم و هم آموزگار .......

مهربانی تان را از ما دریغ نکنید
نوشته هایی که بوی آشنایی می دهد

نخلهای ماندگار