تبليغاتX
نخلهای ماندگار

 

حسین تا همیشه روشن است

و فرات که تا همیشه در التهاب عطش عباس میسوزد.....

 

و نیینوا این یادگار فریادهای عدالت خواه مظلوم تا همیشه در نگاه منتظر دختران بی بابا اشک را مرور میکند.....

 

و نیزه ای که خورشید را به دوش کشیده و در پس کوچه های غربت همچنان خواهد رفت .....

 

و خرابه ای که تعبیر تمام دردهای عالم است و تفسیر تمام  شقایقهای سوخته و لبهای خشکیده و دستهای دعا و  عاشقانه های

 

آسمانی نیلوفران پر شکسته حسین(ع) و فریادهای ویرانگر  شیرزنی مردآفرین به نام زینب(س)  و دنیا تسلیم معجزه کلام اوست.....

 

 

ای پیروان  خاندان ابوسفیان اگر دین ندارید ، لااقل آزاده باشید.( امام حسین ع)

 

این روزها که میگذرد بند بند استخوانم به لرزه می افتد آنگاه که می اندیشم انسانهایی به عظمت تمام انسانیت ، خویشتن را    

 

از هرآنچه ممکن است بریدندو پیوندهای زندگی را از روح بزرگشان گشودند تا انسانیت زنده بماند!!

 

آنها که در وحشیانه ترین جنایت تاریخ  بشریت  آماج  شمشیرهای  زر و تزویر شدند  و دست  بیعت به ذلت و تباهی  ندادند. آنانکه 

 

از سیاه ترین روزگار بودن انسانها، مشعلی ساختند که تا نهایت روزگار خاموشی نخواهد گرفت!! آنها که  با مرگ خویش  فریاد   

 

زدند و با خون خویش نوشتند: آزادی و برابری و عدالت باید زنده بماند.. آنها که  با  مرگ  خویش  بندهای اسارت را از دست وپای

 

بشریت باز کردند. آنان که  برای رهایی  انسان از سیاهچال بردگی و بندگی و نابرابری و جهالت راهی جز قربانی شدن خویش 

 

ندیدند..  حسین(ع) ، اسطوره ایثار و مجاهدت و آزادگی فریاد زد که مرگ برای انسان همچون گردنبندی در گردن زیبارویان است و  

 

زندگی  زیر بار ذلت  جز ننگ نیست!! او که  طنین صدایش  هنوز میآید : زندگی  عقیده است و جهاد. او که آزادی را از دین برای

 

انسانها واجب تر میداند ، او که شاهکارش  کالبد نیمه جان بشریت را خونی تازه بخشید و حیاتی نو داد.

 

        او با مرگ خویش تاریخ را زنده نگه داشت و انسانیت را رهایی بخشید و چهره پلید استثمارگران بشر را نمایان ساخت.

 

 

حکایت همچنان باقیست..................


+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 11:47 بعد از ظهر
توسط ظهیر محمودی موضوع: |

zahirma

ظهیر محمودی

zahirma

http://zahirma.blogfa.com

نخلهای ماندگار

نخلهای ماندگار

نخلهای ماندگار

فروردین سال 1359 وقتی عمو نوروز بساط خودشو تازه پهن کرده بود متولد شدم. وقتی همراه با هزاران شور وشوق وارد دبستان بلال بردخون شدم اواسط دهه 60 بود. مدیرمون سر صف صبحگاه از احتمال بمبارون شدن مدرسه میگفت! بالاخره گذشت تا راهنمایی و دبیرستان که با همون دوستای خوب تموم کردم و مهرماه 1378 با ابهاماتی صدچندان شده وارد شهری شدم که نام بزرگانش تا فلک میرفت. از کمال الملک و محتشم گرفته تا سهراب سپهری همین شاعر خوش ذوق که همه میشناسنش. هر وقت دلم میگرفت میرفتم سر قبر سهراب ،یادش بخیر.
چهار سال مثل برق گذشت روزهایی که از تک تکشون خاطره و حرف زیاده اما....!
الانم دانشجو هستم و هم آموزگار .......

مهربانی تان را از ما دریغ نکنید
نوشته هایی که بوی آشنایی می دهد

نخلهای ماندگار