نوشته هایی که بوی آشنایی می دهد
امروز در آسمان نگاهم
انبوهی از فرشته های سپید با بیرقی به ارتفاع صداقت در حجم کوچک یک ابر رهگذر
می آمدند تا کناره دریا برای آب این آب بوی زمین گرفته باید به سوی آسمان ببریمش// تا با نوازش دست خدا باران شود......رحمت بیافریند و چشم زمین روشن شود...................... ............................ .......................
آدما وقتی خداشون را گم میکنن ، دیگه هیچ حرفی برای گفتن ندارن. خدایی که با یه دنیا مهربونی به قول سهراب :همین نزدیکی است.... لای این شب بوها.... تا حالا چه قد به این خدا فکر کردین ؟ نه اون خدایی که تو آسمونا نشسته و دستور میده ! نه اون خداییکه برای حرف زدن باهاش هزارتا واسطه لازمه! آره به قول یکی از عرفا : وقتی از شهر بیرون اومدم برای رفتن به مکه مردی جلو منو گرفت و گفت کجا میری؟ گفتم :زیارت کعبه. گفت :چه قدر پول داری؟ گفتم هفتصد درهم. گفت: من یه مرد عیال وار و بینوا هستم ، پولاتو بده من و هفت مرتبه دور من بگرد.! پولامو بهش دادم و طوافش کردم و برگشتم!!! آره این خدا با مردم نه فاصله ای داره و نه از بالا فقط دستور میده، بلکه همه جا همراه آدمه .......
راستی این شعرا که گفتم واقعا از سر دلتنگیه ، تقدیم به همه شما... باز هم دلتنگی هیچ می دانی که دلتنگ توأم؟* عاشقم ، آنی که دلتنگ توأم نامه را واکن، قیامت کرده ام!*جان من ، جانی که دلتنگ توأم ------------ لمس کن!این قامت دلتنگی است-- نامه کو؟این غایت دلتنگی است اشک می بینی و حاشا می کنی؟ -- این گواه ساعت دلتنگی است ----------------- یادت آمد روز بارانی و اشک؟ -- لحظه سر در گریبانی و اشک؟ خوب شد باران مرا رسوا نکرد!—مانده ام با قلب ویرانی و اشک
|