نوشته هایی که بوی آشنایی می دهد
توضیح: بدر شاکر السیاب ، شاعر نامدار عراقی که از زیباترین شعرهایش همین قصیده باران است . امیدوارم در پست های بعدی بیشتر در مورد این شاعر براتون بنویسم.
سرود باران عراق روزي در باران شکوفه خواهد داد ترجمه: هادي محمدزاده
يا دو ايوان بلند که ماه در دوردستشان مي درخشد چشمانت وقت تبسم و رقص نور هاست در چشمت چون رقص هزار ماه در برکه انگار پارو يي موج انداخته است بر آن ها در آغاز صبح و انگار ستارگان در ژرفاي چشمانت مي تپند و در مه مبهم اندوه شناورند چون دريايي که دست غروب لمسش کند پر از لرزش پاييز و هرم زمستانند پر از نور و مرگ و تولد و تاريکي ولرزش گريه ها اوجي مهار ناشدني که آسمان را در بر مي کشد چون شيدايي طفلي که از ماه مي هراسد گويي رنگين کمان ها ابر مي نوشند و قطره قطره در باران آب مي شوند .... انگار کودکان در باغ هاي انگور قهقهه سر مي دهند و سکوت گنجشکان را بر درخت مي شکنند سرود باران غروب خميازه مي کشد و ابر ها اشک هاي سنگينشان را فرو مي بارند: توگويي طفلي است که قبل از خواب راجع مادرش که در جستجويش است هذيان مي گويد و به او مي گويند مادرش پس فردا بر خواهد گشت بي شک او برخواهد گشت دوستانش به نجوا مي گويند او آنجاست کنارآن تپه , براي هميشه به خواب مرگ فرو شده است از خاک اطرافش مي خورد و باران مي نوشد تو گويي ماهيگيري غمگين تورهايش را بر مي چيند و وقتي ماه فرو شد آوازي در افق مي پيچد بانوي من! و ناودان ها وقتي فرو مي ريزند چگونه هق هق مي کنند؟ و چه حس عجيبي به آدم تنها در باران دست مي دهد؟ باران بي انتهاست چشمان تو و باران ها در سراسر خليج تندر هايي بر سواحل عراق دست مي سايند مرواريد ها و ستارگانشان اما شب رويشان روکشي از خون مي کشد رو به خليج فرياد مي زنم: اي بخشنده ي لولو و صدف و مرگ! و صدا چون ضجه اي انعکاس مي يابد: اي خليج! اي بخشنده ي لولو و صدف و... مي شنوم که عراق از تندر ها در خود گنجينه مي سازد و در بيابان ها و کوهستان ها آذرخش مي اندوزد تا زماني که مردان از آن مهر و موم برگيرند طوفان ها در اين وادي از ثموديان هيچ اثري باقي نخواهند گذاشت مي شنوم که نخل ها باران مي نوشند و مي شنوم که روستا ها مويه سر مي دهند طوفان ها و تندر هاي خليج آواز مي خوانند : و در عراق گرسنگي است و وقت درو تا غرابان و ملخ ها شکمي از عزا درآورند دانه ها و سنگ آسياب ها بر هم ساييده مي شوند آسياب حول محورش مي چرخد و انسان ها حول محور آن و چه اشک ها که نريختيم شب کوچ! و از ترس ملامت- باران را بهانه آورديم گاه کودکيمان و باران مي آمد و هر سال گاه سرسبزي زمين عراق سالي را بي گرسنگي سر نکرد در هر قطره ي باران در جوانه هاي سرخ و زرد دانه ها و لاله ها و در تمام اشک هاي گرسنگان و برهنگان و در تمام قطره هاي خون بردگان خنده اي است در انتظار آغاز تازه اي يا نوک پستاني که بر لبان کودک گرسنه اي بشکوفد در جهان فرداي جوان و زندگي بخش عراق روزي در باران شکوفه خواهد داد رو به خليج فرياد مي زنم: اي بخشنده ي لولو و صدف و مرگ و صدا چون ضجه اي انعکاس مي يابد: اي خليج اي بخشنده ي لولو و صدف و... خليج به خاطر بخشش زيادش و استخوان بينوا مهاجران غرق شده را که از ژرفاي خليج و سکون آن براي هميشه مرگ مي نوشند و در عراق هزاران افعي از شکوفه اي که فرات آن را با شبنم پرورانده است و پژواک صدا را مي شنوم در هر قطره ي باران در جوانه هاي سرخ و زرد دانه ها و لاله ها و در تمام اشک هاي گرسنگان و برهنگان و در تمام قطره هاي خون بردگان خنده اي است در انتظار آغاز تازه اي يا نوک پستاني که بر لبان کودک گرسنه اي بشکوفد در جهان فرداي جوان و زندگي بخش و باران همچنان مي بارد ....
خاطرات نه چندان دور را که مرور می کردم یادم آمد که صبحگاهی تلخ ، برخی از مردم صفحه اول جریده ای را مرور می کردند که باورشان به حقیقت آن خبر تلخ راهی نمی برد... شما هم یادت می آید ؟ وقتی که در جلو ساختمان شورای شهر پایتخت ایران ، مردی بزرگ با اندیشه ای استوار زیر رگبار جهالت و قساوت گلوله هایی قرار گرفت که آمده بودند تا بگویند : اندیشیدن جرمی است که تاوانش جز مرگ نشاید!!!!!!!!! سعید حجاریان ، روزها که نه ، بل سالها مجروح زخمی شد که واژه ای به نجاست و پلیدی ترور و آدمکشی زننده آن بود . و بسیار بودند بزرگانی که نامشان برای تاریخ یادآور شهامت و استواری و نو اندیشی است و هم از این تبار مردان و زنانی که جانشان در مسلخ اندیشه به ابدیت پیوست. اما این روزها که حتی پیرزنان و پیرمردان دورافتاده ترین روستاهای جهان تصویر بی نظیر بوتو را از تلویزیون تماشا می کنند و شاید به اندازه انگشتان دست هم نرسند آنانکه که به ترور و تروریست لعنت و نفرین ابدی نفرستند. امروز که کودکان و سالخوردگان و جوانان جهان را از دریچه هزاران روزن مدرنیته تماشا می کنند ، باز هم عده ای مست از باده جنایت و جهالت ، غرق در توهمات جاهلی خویش اند و بر این باورند که کشتن رمز پیروزی است . من برای این زن قهرمان اشک ریختم مثل همه مردمانی که انسانها را نه به خاطر رنگ پوست و مذهب و مرامشان ، بلکه به واسطه انسان بودنشان دوست دارند.
من برای قتل غیر انسانی و وحشیانه یک انسان ، خواه مسلمان باشد یا نباشد اشک می ریزم . من برای قطار سیاست خاورمیانه که شاید مانند خیلی از نقاط دیگر جهان ، همچنانکه لبریز از سیاست است اما خالی از انسانیت خدا را فریاد می زنم .
پاییز که که آمده بود ، هر روز در افق نگاهم منتظر آمدنت بودم ،،، تو ، اما نیامدی!!!!
غروبها که شب در کمین روز نشسته بود و لحظه لحظه اش را چون خیمه سیاهی بر اندام روز می انداخت تا شبانه های سرد خویش را کلبه تنهاییم بیاورد ، بی امان چشم در چشم ستاره ها تو را جستجو می کردم!! ناگهان فرصت پاییز به سر آمد و یلدا ردای یلداییش را که سرد و سیاه بود و چون لباس های زیبارویان پیشترها پر از نقش و نگار ، اما به رنگ خاطره هاو قصه های به یاد ماندنی مادر بزرگهای از یاد رفته!!!! خبر آمدنش را باپیامکهای بی شمار به همه داد....... چه قدر یلدا قبل از آمدنت بوی تنهایی داد.....
آری ، اما {دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند} ... تو آمدی و آمدنت چه لطیف بود و آسمان به زمین و زمینیان چه نزدیک شده بود.... آمده بودم تا در ازدحام آمدنت وجود تشنه و بیقرارم را به دستان مهربانت بسپارم . ایستاده بودم تا در آستانه آمدنت با تمام وجودم تو را لمس کنم و به استقبال آمدنت همه لحظه های تنهاییم را در حریم مهربانیت به قربانگاه بفرستم.....
تو آمدی ....... آری ، باران ، با توأم ، ای زیباترین واژه جاودانه ! ای لطافت نامت ، به سپیدی بالهای فرشتگان و ای ....
در قطره قطره مهربانیت می شود خدا را احساس کرد و بوی آسمان را استشمام نمود .... وقتی تو از کوچه های آسمان و از همسایگی خدا می آیی .... وقتی خدا هم با تو می آید ... باران برایت هر چه سرودند کوچک است..... |