تبليغاتX
نخلهای ماندگار
   توضیح: بدر شاکر السیاب ، شاعر نامدار عراقی که از زیباترین شعرهایش همین قصیده باران است . امیدوارم در پست های بعدی بیشتر در مورد این شاعر براتون بنویسم.

سرود باران
انشوده المطر

عراق روزي در باران شکوفه خواهد داد

ترجمه: هادي محمدزاده

چشمانت جنگلي از درختان نخلند در آغاز صبح
عيناكِ غابتا نخيلٍ ساعةَ السحر
Your eyes are two palm tree forests in early light,

يا دو ايوان بلند که ماه در دوردستشان مي درخشد
أو شرفتانِ راحَ ينأى عنهُما القمر
Or two balconies from which the moonlight recedes

چشمانت وقت تبسم
چون تاکستاني است پر از برگ
عيناكِ حين تبسمانِ تُورقُ الكروم
When they smile, your eyes, the vines put forth their leaves,

و رقص نور هاست در چشمت چون رقص هزار ماه در برکه
وترقصُ الأضواءُ .. كالأقمارِ في نهر
And lights dance .. like moons in a river

انگار پارو يي موج انداخته است بر آن ها در آغاز صبح
يرجُّهُ المجدافُ وَهْناً ساعةَ السحر...
Rippled by the blade of an oar at break of day;

و انگار ستارگان در ژرفاي چشمانت مي تپند
كأنّما تنبضُ في غوريهما النجوم
As if stars were throbbing in the depths of them . . .

و در مه مبهم اندوه شناورند
وتغرقان في ضبابٍ من أسىً شفيف
And they drown in a mist of sorrow translucent

چون دريايي که دست غروب لمسش کند
كالبحرِ سرَّحَ اليدينِ فوقَهُ المساء
Like the sea stroked by the hand of nightfall;

پر از لرزش پاييز و هرم زمستانند
دفءُ الشتاءِ فيه و ارتعاشةُ الخريف
The warmth of winter is in it, and the shudder of autumn,

پر از نور و مرگ و تولد و تاريکي
و الموتُ و الميلادُ و الظلامُ و الضياء
And death and birth, darkness and light;

ولرزش گريه ها
روي پري روحم فرو مي ريزد
فتستفيقُ ملء روحي، رعشةُ البكاء
A sobbing flares up to tremble in my soul

اوجي مهار ناشدني که آسمان را در بر مي کشد
ونشوةٌ وحشيةٌ تعانق السماء
And a savage elation embracing the sky,

چون شيدايي طفلي که از ماه مي هراسد
كنشوةِ الطفلِ إذا خاف من القمر
Frenzy of a child frightened by the moon.

گويي رنگين کمان ها ابر مي نوشند و قطره قطره در باران آب مي شوند ....
كأنَّ أقواسَ السحابِ تشربُ الغيوم..
وقطرةً فقطرةً تذوبُ في المطر ...
It is as if archways of mist drank the clouds
And drop by drop dissolved in the rain …

انگار کودکان در باغ هاي انگور قهقهه سر مي دهند
وكركرَ الأطفالُ في عرائش الكروم
As if children snickered in the vineyard bowers,

و سکوت گنجشکان را بر درخت مي شکنند
ودغدغت صمتُ العصافيرِ على الشجر
The song of the rain rippled the silence of birds in the trees

سرود باران
چيک...
چيک....
چيک ....
أنشودةُ المطر
مطر
مطر
مطر
Rain song
Drop,
Drop,
Drop,

غروب خميازه مي کشد و ابر ها اشک هاي سنگينشان را فرو مي بارند:
تثاءبَ المساءُ و الغيومُ ما تزال
تسحّ ما تسحّ من دموعها الثقال :
Evening yawned, from low clouds
Heavy tears are streaming still.

توگويي طفلي است که قبل از خواب راجع مادرش که در جستجويش است هذيان مي گويد
كأنّ طفلاً باتَ يهذي قبلَ أنْ ينام
بأنّ أمّه - التي أفاقَ منذ عام
It is as if a child before sleep were rambling on
About his mother (a year ago he went to wake her, did not find her; Then when he kept on asking,

و به او مي گويند مادرش پس فردا بر خواهد گشت
فلم يجدْها، ثم حين لجَّ في السؤال
قالوا له : " بعد غدٍ تعود" –
he was told:
"After tomorrow, she'll come back again"

بي شک او برخواهد گشت
لابدّ أنْ تعود
That she must come back again,

دوستانش به نجوا مي گويند او آنجاست کنارآن تپه , براي هميشه به خواب مرگ فرو شده است
و إنْ تهامسَ الرفاقُ أنّها هناك
في جانبِ التلِ تنامُ نومةَ اللحود،
Yet his playmates whisper that she is there
In the hillside, sleeping her death for ever,

از خاک اطرافش مي خورد و باران مي نوشد
تسفُّ من ترابها و تشربُ المطر
Eating the earth around her, drinking the rain;

تو گويي ماهيگيري غمگين تورهايش را بر مي چيند
و بر سرنوشت و آب ها لعنت مي فرستد
كأنّ صياداً حزيناً يجمعُ الشباك
ويلعنُ المياهَ و القدر
As if a forlorn fisherman gathering nets
Cursed the waters and fate

و وقتي ماه فرو شد آوازي در افق مي پيچد
چيي
چيي
باران ...
چيک
چيک
باران...
و ينثرُ الغناء حيث يأفلُ القمر
مطر، مطر، المطر
مطر، مطر، المطر
And scattered a song at moonset,
Drip, drop, the rain
Drip, drop, the rain

بانوي من!
مي داني باران مي تواند چه اندوهاني به همراه داشته باشد ؟
أتعلمين أيَّ حزنٍ يبعثُ المطر ؟
Do you know what sorrow the rain can inspire?

و ناودان ها وقتي فرو مي ريزند چگونه هق هق مي کنند؟
وكيف تنشجُ المزاريبُ إذا انهمر ؟
And how gutters weep when it pours down?

و چه حس عجيبي به آدم تنها در باران دست مي دهد؟
و كيف يشعرُ الوحيدُ فيه بالضياع؟
Do you know how lost a solitary person feels in the rain?

باران بي انتهاست
به اندازه ي خون هاي ريزان
به اندازه گرسنگان
به اندازه عشق
به اندازه ي کودکان
به اندازه ي مرگ.
بلا انتهاء_ كالدمِ المُراق، كالجياع كالحبّ كالأطفالِ كالموتى
Endless,- like spilt blood, like hungry people, like love, like children, like the dead,-

چشمان تو و باران ها
سرگردانم مي کنند
هو المطر
ومقلتاك بي تطيفان مع المطر
Endless the rain.
Your two eyes take me wandering with the rain,

در سراسر خليج تندر هايي بر سواحل عراق دست مي سايند
وعبرَ أمواجِ الخليجِ تمسحُ البروق
سواحلَ العراقِ
Lightning's from across the Gulf sweep
The shores of Iraq

مرواريد ها و ستارگانشان
گويي مي خواهند درخشش آغازند
بالنجومِ و المحار،
كأنها تهمُّ بالبروق
With stars and shells,
As if a dawn were about to break from them

اما شب رويشان روکشي از خون مي کشد
فيسحبُ الليلُ عليها من دمٍ دثار
But night pulls over them a coverlet of blood.

رو به خليج فرياد مي زنم:
اي خليج !
أصيحُ بالخيلج : " يا خليج
I cry out to the Gulf: "O Gulf,

اي بخشنده ي لولو و صدف و مرگ!
يا واهبَ اللؤلؤ و المحارِ و الردى
Giver of pearls, shells and death!"

و صدا چون ضجه اي انعکاس مي يابد:
فيرجع الصدى كأنّهُ النشيج :
And the echo replies, as if lamenting:

اي خليج! اي بخشنده ي لولو و صدف و...
"
يا خليج: يا واهب المحار و الردى "

مي شنوم که عراق از تندر ها در خود گنجينه مي سازد
أكادُ أسمعُ العراقَ يذخرُ الرعود
I can almost hear Iraq husbanding the thunder,

و در بيابان ها و کوهستان ها آذرخش مي اندوزد
و يخزنُ البروقَ في السهولِ و الجبال
Storing lightning in the mountains and plains,

تا زماني که مردان از آن مهر و موم برگيرند
حتى إذا ما فضّ عنها ختمَها الرجال
So that if the seal were broken by men

طوفان ها در اين وادي از ثموديان هيچ اثري باقي نخواهند گذاشت
لم تترك الرياحُ من ثمود
في الوادِ من أثر
The winds would leave in the valley not a trace of Thamud.

مي شنوم که نخل ها باران مي نوشند
أكادُ أسمعُ النخيلَ يشربُ المطر
I can almost hear the palmtrees drinking the rain,

و مي شنوم که روستا ها مويه سر مي دهند
و مهاجران با پارو ها و بادبان ها مي جنگند
و أسمعُ القرى تئنّ ،
و المهاجرين
يصارعون بالمجاذيفِ و بالقلوع
Hear the villages moaning and emigrants
With oar and sail fighting

طوفان ها و تندر هاي خليج آواز مي خوانند :
باران باران باران ....
عواصفَ الخليجِ و الرعود ، منشدين
مطر .. مطر .. مطر
The Gulf winds of storm and thunder, singing
Rain.. rain..rain (Drip, drop, the rain)

و در عراق گرسنگي است
وفي العراقِ جوعٌ
And there is hunger in Iraq,

و وقت درو
غله ها و خرمن هاشان
به هر طرف پراکنده مي شود
وينثرُ الغلال فيه موسم الحصاد
The harvest time scatters the grain in-it,

تا غرابان و ملخ ها شکمي از عزا درآورند
لتشبعَ الغربانُ و الجراد
That crows and locusts may gobble their fill,

دانه ها و سنگ آسياب ها بر هم ساييده مي شوند
و تطحن الشوان و الحجر
Granaries and stones grind on and on,

آسياب حول محورش مي چرخد و انسان ها حول محور آن
باران باران باران
و تطحن الشوان و الحجر
رحىً تدورُ في الحقولِ … حولها بشر
مطر
مطر
مطر
Mills turn in the fields, with humans turning
Drip, drop, the rain
Drip, Drop, Drop

و چه اشک ها که نريختيم شب کوچ!
وكم ذرفنا ليلةَ الرحيل من دموع
How many tears we shed when came the night for leaving

و از ترس ملامت- باران را بهانه آورديم
چيک, چيک
چيک, چيک
ثم اعتللنا - خوفَ أن نُلامَ - بالمطر
مطر
مطر
We made the rain an excuse, not wishing to be blamed
Drip, drop, the rain
Drip, drop, the rain

گاه کودکيمان
آسمان در زمستان ابري مي شد
و منذ أن كنّا صغاراً، كانت السماء
تغيمُ في الشتاء
Since we had been children, the sky
Would be clouded in wintertime,

و باران مي آمد
و يهطلُ المطر
And down would pour the rain,

و هر سال گاه سرسبزي زمين
گرسنه مي شديم
وكلّ عامٍ - حين يُعشبُ الثرى- نجوع
And every year when earth turned green the hunger struck us.

عراق سالي را بي گرسنگي سر نکرد
چيک, چيک
چيک, چيک
ما مرَّ عامٌ و العراقُ ليسَ فيه جوع
مطر
مطر
مطر
Not a year has passed without hunger in Iraq.
Rain
Drip, drop, the rain
Drip, drop

در هر قطره ي باران
في كلّ قطرةٍ من المطر
In every drop of rain

در جوانه هاي سرخ و زرد دانه ها و لاله ها
حمراءَ أو صفراءَ من أجنّة الزهر
A red or yellow color buds from the seeds of flowers.

و در تمام اشک هاي گرسنگان و برهنگان
و كلّ دمعةٍ من الجياعِ و العراة
Every tear wept by the hungry and naked people

و در تمام قطره هاي خون بردگان
And every spilt drop of slaves' blood

خنده اي است در انتظار آغاز تازه اي
فهي ابتسامٌ في انتظارِ مبسمٍ جديد
Is a smile aimed at a dawn

يا نوک پستاني که بر لبان کودک گرسنه اي بشکوفد
أو حلمةٌ تورّدتْ على فمِ الوليد
A nipple turning rosy in an infant's lips

در جهان فرداي جوان و زندگي بخش
In the young world of tomorrow, bringer of life.
چيک, چيک
چيک, چيک
مطر
مطر
مطر
Drip.....
Drop.....
(the rain . . .In the rain)

عراق روزي در باران شکوفه خواهد داد
سيعشبُ العراقُ بالمطر
Iraq will blossom one day

رو به خليج فرياد مي زنم:
اي خليج !
أصيحُ بالخليج : " يا خليج:
I cry out to the Gulf: "O Gulf:

اي بخشنده ي لولو و صدف و مرگ
يا واهبَ اللؤلؤ و المحار و الردى"
Giver of pearls, shells and death!"

و صدا چون ضجه اي انعکاس مي يابد:
فيرجع الصدى كأنه النشيج :
The echo replies as if lamenting

اي خليج اي بخشنده ي لولو و صدف و...
"
يا خليج: يا واهب المحار و الردى"
'O Gulf: Giver of shells and death."

خليج به خاطر بخشش زيادش
کف آب هاي شور و صدف
روي ماسه ها
مي پراکند
وينثرُ الخليجُ من هباته الكثار
على الرمال ، رغوه الأجاج ، و المحار
And across the sands from
among its lavish gifts
The Gulf scatters fuming froth and shells

و استخوان بينوا مهاجران غرق شده را که از ژرفاي خليج و سکون آن براي هميشه مرگ مي نوشند
و ما تبقى من عظام بائس غريق
من المهاجرين ظل يشرب الردى
من لجة الخليج و القرار
And the skeletons of miserable drowned emigrants
Who drank death forever
From the depths of the Gulf, from the ground of its silence,

و در عراق هزاران افعي
مي صافي در مي کشند
وفي العراق ألف أفعى تشرب الرحيق
And in Iraq a thousand serpents drink the nectar

از شکوفه اي که فرات آن را با شبنم پرورانده است
من زهرة يربها الرفات بالندى
From a flower the Euphrates has nourished with dew.

و پژواک صدا را مي شنوم
که در خليج مي پيچد :
و أسمعُ الصدى
يرنّ في الخليج:
مطر
مطر
مطر
I hear the echo
Ringing in the Gulf:
Rain . . .
Drip, drop, the rain . . .
Drip, drop.

در هر قطره ي باران
في كل قطرةٍ من المطر
In every drop of rain

در جوانه هاي سرخ و زرد دانه ها و لاله ها
حمراءَ أو صفراءَ من أجنةِ الزهر
A red or yellow color buds from the seeds of flowers.

و در تمام اشک هاي گرسنگان و برهنگان
وكلّ دمعةٍ من الجياعِ و العراة
Every tear wept by the hungry and naked people

و در تمام قطره هاي خون بردگان
وكل قطرةٍ تُراق من دمِ العبيد
And every spilt drop of slaves' blood

خنده اي است در انتظار آغاز تازه اي
فهي ابتسامٌ في انتظارِ مبسمٍ جديد
Is a smile aimed at a dawn

يا نوک پستاني که بر لبان کودک گرسنه اي بشکوفد
أو حلمةٌ تورّدت على فمِ الوليد
A nipple turning rosy in an infant's lips

در جهان فرداي جوان و زندگي بخش
في عالمِ الغدِ الفتي ، واهبِ الحياة
In the young world of tomorrow, bringer of life.

و باران همچنان مي بارد ....
ويهطلُ المطرُ
And still the rain pours down.

 


+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 2:2 قبل از ظهر
توسط ظهیر محمودی موضوع: |
 

 

 

خاطرات نه چندان دور را که مرور می کردم یادم آمد که صبحگاهی تلخ ، برخی از مردم صفحه اول جریده ای را مرور می کردند که باورشان به حقیقت آن خبر تلخ راهی نمی برد... شما هم یادت می آید ؟ وقتی که در جلو ساختمان شورای شهر پایتخت ایران ، مردی بزرگ با اندیشه ای استوار زیر رگبار جهالت و قساوت گلوله هایی قرار گرفت که آمده بودند تا بگویند : اندیشیدن جرمی است که تاوانش جز مرگ نشاید!!!!!!!!!

    سعید حجاریان ، روزها که نه ، بل سالها مجروح زخمی شد که واژه ای به نجاست و پلیدی ترور و آدمکشی زننده آن بود . و بسیار بودند بزرگانی که نامشان برای تاریخ یادآور شهامت و استواری و نو اندیشی است و هم از این تبار مردان و زنانی که جانشان در مسلخ اندیشه به ابدیت پیوست.

   اما این روزها که حتی پیرزنان و پیرمردان دورافتاده ترین روستاهای جهان تصویر بی نظیر بوتو را از تلویزیون تماشا می کنند و شاید به اندازه انگشتان دست هم نرسند آنانکه که به ترور و تروریست لعنت و نفرین ابدی نفرستند.  امروز که کودکان و سالخوردگان و جوانان جهان را از دریچه هزاران روزن مدرنیته تماشا می کنند ، باز هم عده ای مست از باده جنایت و جهالت ، غرق در توهمات جاهلی خویش اند و بر این باورند که کشتن رمز پیروزی است . من برای این زن قهرمان اشک ریختم مثل همه مردمانی که انسانها را نه به خاطر رنگ پوست و مذهب و مرامشان ، بلکه به واسطه انسان بودنشان دوست دارند.

 

     من برای قتل غیر انسانی و وحشیانه یک انسان ، خواه مسلمان باشد یا نباشد اشک می ریزم .

من برای قطار سیاست خاورمیانه که شاید مانند خیلی از نقاط دیگر جهان ، همچنانکه لبریز از سیاست است اما خالی از انسانیت خدا را فریاد می زنم .

 

                 


+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 2:0 قبل از ظهر
توسط ظهیر محمودی موضوع: |
پاییز که که آمده بود ، هر روز در افق نگاهم منتظر آمدنت بودم ،،، تو ، اما نیامدی!!!!

غروبها که شب در کمین روز نشسته بود و لحظه لحظه اش را چون خیمه سیاهی بر اندام  روز می انداخت تا شبانه های سرد خویش را کلبه تنهاییم بیاورد ، بی امان چشم در چشم ستاره ها تو را جستجو می کردم!!   ناگهان فرصت پاییز به سر آمد و یلدا ردای یلداییش را که سرد و سیاه بود و چون لباس های زیبارویان پیشترها پر از نقش و نگار ، اما به رنگ خاطره هاو قصه های به یاد ماندنی مادر بزرگهای از یاد رفته!!!! خبر آمدنش را باپیامکهای بی شمار به همه داد....... چه قدر یلدا قبل از آمدنت بوی تنهایی داد.....

 

آری ، اما {دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند}  ... تو آمدی و آمدنت چه لطیف بود و آسمان به زمین و زمینیان چه نزدیک شده بود.... آمده بودم تا در ازدحام آمدنت وجود تشنه و بیقرارم را به دستان مهربانت بسپارم . ایستاده بودم تا در آستانه آمدنت با تمام وجودم تو را لمس کنم و به استقبال آمدنت همه لحظه های تنهاییم را در حریم مهربانیت به قربانگاه بفرستم.....

 

   تو آمدی     ....... آری ، باران ، با توأم ، ای زیباترین واژه جاودانه ! ای لطافت نامت ، به سپیدی بالهای فرشتگان و ای ....

 

   در  قطره قطره مهربانیت می شود خدا را احساس کرد و بوی آسمان را استشمام نمود ....

    وقتی تو از کوچه های آسمان و از همسایگی خدا می آیی .... وقتی خدا هم با تو می آید ... 

         باران برایت هر چه سرودند کوچک است.....


+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 10:10 بعد از ظهر
توسط ظهیر محمودی موضوع: |

zahirma

ظهیر محمودی

zahirma

http://zahirma.blogfa.com

نخلهای ماندگار

نخلهای ماندگار

نخلهای ماندگار

فروردین سال 1359 وقتی عمو نوروز بساط خودشو تازه پهن کرده بود متولد شدم. وقتی همراه با هزاران شور وشوق وارد دبستان بلال بردخون شدم اواسط دهه 60 بود. مدیرمون سر صف صبحگاه از احتمال بمبارون شدن مدرسه میگفت! بالاخره گذشت تا راهنمایی و دبیرستان که با همون دوستای خوب تموم کردم و مهرماه 1378 با ابهاماتی صدچندان شده وارد شهری شدم که نام بزرگانش تا فلک میرفت. از کمال الملک و محتشم گرفته تا سهراب سپهری همین شاعر خوش ذوق که همه میشناسنش. هر وقت دلم میگرفت میرفتم سر قبر سهراب ،یادش بخیر.
چهار سال مثل برق گذشت روزهایی که از تک تکشون خاطره و حرف زیاده اما....!
الانم دانشجو هستم و هم آموزگار .......

مهربانی تان را از ما دریغ نکنید
نوشته هایی که بوی آشنایی می دهد

نخلهای ماندگار