تبليغاتX
نخلهای ماندگار
 

 من و دل پا به پا در کوی دلبر      چو زنگی مست چون گیسوی دلبر

ببارم اشک در راه گزارش           به یاد آن لب و آن روی دلبر


چنان در خانه دل جا گرفتی     که رنگ عافیت از ما گرفتی

گرفتی صبر و بی تابم نمودی      نمی دانم کجا ماوا گرفتی


مگو با من که فرهادی و مجنون       که مو مجنون ترم از هر چه مجنون

تو لیلای منی شیرین خصالی         منم مجنون که می گردد به هامون


توضیح: ۱- از همه شما خواهش میکنم نظرتو راجع به شعرای من را بدون تعارف بنویسید.

         ۲- از دوستان ادیب و شاعران عزیز هم تقاضای راهنمایی دارم

     


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 3:47 قبل از ظهر
توسط ظهیر محمودی موضوع: |

امشبی دربست در دست توأم

 

جرعه ای ، جامی که سرمست توام

 

 

خیره در فردا و فرداهای دور

 

تا کنم از رنج تنهایی عبور

 

دیگر از تکرار بی حرفی چه سود؟

 

 روحم از سرگشتگی افسرده بود

 

 جرعه پی در پی بیاریدم که هست

 

  در سماع  و رقص مجلس مست مست

 

 دست بر دامان ساقی میزنم

 

   بیخودم مستم پیاپی میزنم

 

 آفرین بر ماه کامشب پر غرور

 

بر لب بام من افتادش عبور

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 2:46 قبل از ظهر
توسط ظهیر محمودی موضوع: |

zahirma

ظهیر محمودی

zahirma

http://zahirma.blogfa.com

نخلهای ماندگار

نخلهای ماندگار

نخلهای ماندگار

فروردین سال 1359 وقتی عمو نوروز بساط خودشو تازه پهن کرده بود متولد شدم. وقتی همراه با هزاران شور وشوق وارد دبستان بلال بردخون شدم اواسط دهه 60 بود. مدیرمون سر صف صبحگاه از احتمال بمبارون شدن مدرسه میگفت! بالاخره گذشت تا راهنمایی و دبیرستان که با همون دوستای خوب تموم کردم و مهرماه 1378 با ابهاماتی صدچندان شده وارد شهری شدم که نام بزرگانش تا فلک میرفت. از کمال الملک و محتشم گرفته تا سهراب سپهری همین شاعر خوش ذوق که همه میشناسنش. هر وقت دلم میگرفت میرفتم سر قبر سهراب ،یادش بخیر.
چهار سال مثل برق گذشت روزهایی که از تک تکشون خاطره و حرف زیاده اما....!
الانم دانشجو هستم و هم آموزگار .......

مهربانی تان را از ما دریغ نکنید
نوشته هایی که بوی آشنایی می دهد

نخلهای ماندگار