تبليغاتX
نخلهای ماندگار
 

چشمها ، دستها ، همه به سوي آمدنش زل زده بودند و براي رسيدنش لحظه شماري مي كردند. ديگر براي صبر لبريز شده آنان كه وجودشان تشنه مهرباني بود و بسيار روزها مي گذشت كه عطشناكي وجودشان را سيراب گري نيامده بود ، چه هيجان انگيز و غرورآفرين مي نمود !

 

     او مي آمد و تفتيده قلب هاي كويري امان را به حلاوت لحظه هاي باراني اش سيراب كرد و در زلال كلام  آسماني اش عشق مي باريد ....

 

   خاتمي آمد .... بوشهر براي امدنش به وجد آمد تا نخلهاي ماندگار و حالا تشنه و مرزنشين ،عطش وجودشان را در جاري واژه هاي نازنينش سيراب كنند.

 

     ما با او عهدي دوباره بستيم و او باز از حرمت تنسان ها و آزادي انديشه و ايمان و عقيده و همه وعده هاي آسماني گفت.....

 

 

                       


+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 2:57 بعد از ظهر
توسط ظهیر محمودی موضوع: |

zahirma

ظهیر محمودی

zahirma

http://zahirma.blogfa.com

نخلهای ماندگار

نخلهای ماندگار

نخلهای ماندگار

فروردین سال 1359 وقتی عمو نوروز بساط خودشو تازه پهن کرده بود متولد شدم. وقتی همراه با هزاران شور وشوق وارد دبستان بلال بردخون شدم اواسط دهه 60 بود. مدیرمون سر صف صبحگاه از احتمال بمبارون شدن مدرسه میگفت! بالاخره گذشت تا راهنمایی و دبیرستان که با همون دوستای خوب تموم کردم و مهرماه 1378 با ابهاماتی صدچندان شده وارد شهری شدم که نام بزرگانش تا فلک میرفت. از کمال الملک و محتشم گرفته تا سهراب سپهری همین شاعر خوش ذوق که همه میشناسنش. هر وقت دلم میگرفت میرفتم سر قبر سهراب ،یادش بخیر.
چهار سال مثل برق گذشت روزهایی که از تک تکشون خاطره و حرف زیاده اما....!
الانم دانشجو هستم و هم آموزگار .......

مهربانی تان را از ما دریغ نکنید
نوشته هایی که بوی آشنایی می دهد

نخلهای ماندگار