نوشته هایی که بوی آشنایی می دهد
چشمها ، دستها ، همه به سوي آمدنش زل زده بودند و براي رسيدنش لحظه شماري مي كردند. ديگر براي صبر لبريز شده آنان كه وجودشان تشنه مهرباني بود و بسيار روزها مي گذشت كه عطشناكي وجودشان را سيراب گري نيامده بود ، چه هيجان انگيز و غرورآفرين مي نمود !
او مي آمد و تفتيده قلب هاي كويري امان را به حلاوت لحظه هاي باراني اش سيراب كرد و در زلال كلام آسماني اش عشق مي باريد ....
خاتمي آمد .... بوشهر براي امدنش به وجد آمد تا نخلهاي ماندگار و حالا تشنه و مرزنشين ،عطش وجودشان را در جاري واژه هاي نازنينش سيراب كنند.
ما با او عهدي دوباره بستيم و او باز از حرمت تنسان ها و آزادي انديشه و ايمان و عقيده و همه وعده هاي آسماني گفت.....
|