تبليغاتX
نخلهای ماندگار

از کوزه همان برون تراود که در اوست

 

جناب آقای رییس جمهور!

  

    هر چند سعی کردم به سخنان مهمل و بی ریشه فاطمه رجبی جوابی ندهم ولی از سر درد و با آگاهی از  اینکه ، آنچه البته به جایی نرسد فریاد است. خواستم تلنگری به صاحبان ملک و مملکت زده باشم که چه غافلید که مار از آستین اگر برون آید اول صاحب آستین را گزد.

 

     خواستم بگویم آیا آن همه فریاد وااسلاما که از شما برمی آید به چه کار آید اگر در نزدیکی شما عده ای نابخرد همچون خانم مذکور ، عامدانه تبر بر دوش گرفته و ریشه را نشانه رفته است؟

   آیا بزرگانی چون رفسنجانی و خاتمی که سالها به عنوان معتمدین ملت زعام ریاست این جمهوری اسلامی را به دست گرفته اند، شایسته این همه بی مهری اند؟

  تردیدی نیست که خطا و لغزش جزء لاینفک رفتارهای آدمی اند، اما آیا به بهانه نقد و انتقاد می شود به شعور یک ملت توهین کرد و عربده کشید!

   آیا سید حسن خمینی-اطال الله عمره- به راستی از مرفهین بی درد جامعه است که  نه در جنگ سهمی دارد و نه در صلح اعتباری؟

   اگر اینگونه پیش رود بیم آن می رود که این هتاکی ها ی بی شرمانه اخلاق پرسش گری اجتماعی را در جامعه اصیل ایرانی به مسلخ نابودی کشاند.

    آقای رییس جمهور!

    هر چند می دانم جواب ابلهان خاموشی است. ولی تا دیر نشده و آب از سر و کار از کارگر نگذشته تدبیری بیاندیشید. زیرا متأسفانه نویسنده آن جملات ناروا به نوعی وابسته به جریان فکری شماست و همان نویسنده (معجزه هزاره سوم) میباشد. لابد عاقلان می اندیشند که وی از هرگونه پاسخگویی آزاد است.

    سخن آخر به مدعی العموم!!!

   جناب مدعی العموم ، که گریبان از تشویش اذهان عمومی می دریدی اگر روزنامه ای به زعم شما جمله ای ناروا می گفت، حال کجایی که قلم در دست عده ای همچون افعی به جان شعور ملت افتاده و بیم آن است که ملک ومملکت را ملک پدری خویش بداند و شود آنچه نباید شود...

     


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 10:54 قبل از ظهر
توسط ظهیر محمودی موضوع: |

zahirma

ظهیر محمودی

zahirma

http://zahirma.blogfa.com

نخلهای ماندگار

نخلهای ماندگار

نخلهای ماندگار

فروردین سال 1359 وقتی عمو نوروز بساط خودشو تازه پهن کرده بود متولد شدم. وقتی همراه با هزاران شور وشوق وارد دبستان بلال بردخون شدم اواسط دهه 60 بود. مدیرمون سر صف صبحگاه از احتمال بمبارون شدن مدرسه میگفت! بالاخره گذشت تا راهنمایی و دبیرستان که با همون دوستای خوب تموم کردم و مهرماه 1378 با ابهاماتی صدچندان شده وارد شهری شدم که نام بزرگانش تا فلک میرفت. از کمال الملک و محتشم گرفته تا سهراب سپهری همین شاعر خوش ذوق که همه میشناسنش. هر وقت دلم میگرفت میرفتم سر قبر سهراب ،یادش بخیر.
چهار سال مثل برق گذشت روزهایی که از تک تکشون خاطره و حرف زیاده اما....!
الانم دانشجو هستم و هم آموزگار .......

مهربانی تان را از ما دریغ نکنید
نوشته هایی که بوی آشنایی می دهد

نخلهای ماندگار